red girl |
|
هرگز نگو كه دوست داري اگر حقيقتا بدان اهميت نمي دهي.... درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد .... هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش را داري... هرگز نگو براي هميشه وقتي مي داني كه جدا مي شوي... هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري.... هرگز سلامي نده وقتي مي داني كه خداحافظي در پيش است .... به كسي نگو كه تنها اوست وقتي در فكرت به ديگري فكر مي كني.... قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري
+نوشته شده درسه شنبه 1387/02/31ساعت 19:23 توسط زهره | نه از دشتم نه از شهرم اگر باشم از اين دشتها يکي را در ميان اين عبادتگاه نمي بينم نه از دشتم نه از شهرم اگر باشم از اين دشتها يکي را در ميان اين عبادتگاه نمي بينم خودم را در سروش عهدوپيمان ها نمي شناسم کبوتر خسته منم نه از خاکم نه از بادم اگر باشم از اين خاکها در اين روز ها همين باد طوفان انگيز دوباره گل زرد و ارغواني را نميشناسم نه از آسمان نه از زمين اگر نگاه کنم دور است اگر روحم رود روزي اگر عصيان شوي اين بار به روي اين زمين نابينا نميخوابم نه از دريا نه از عقبا دو لعل ياقوت و مرجان به پاس اين شرارتها نه از قهرم نه شهرم نميدانم کجائي ام نه از کنج همين زندان نه از آبر زمستانم نميدانم کجائي ام من ان کبک دورنگي ام اگر گوئي کجائي ام نميدانم کجائي ام خودم را در سروش عهدوپيمان ها نمي شناسم کبوتر خسته منم نه از خاکم نه از بادم اگر باشم از اين خاکها در اين روز ها همين باد طوفان انگيز دوباره گل زرد و ارغواني را نميشناسم نه از آسمان نه از زمين اگر نگاه کنم دور است اگر روحم رود روزي اگر عصيان شوي اين بار به روي اين زمين نابينا نميخوابم نه از دريا نه از عقبا دو لعل ياقوت و مرجان به پاس اين شرارتها نه از قهرم نه شهرم نميدانم کجائي ام نه از کنج همين زندان نه از آبر زمستانم نميدانم کجائي ام من ان کبک دورنگي ام اگر گوئي کجائي ام نميدانم کجائي ام +نوشته شده درسه شنبه 1387/02/31ساعت 11:26 توسط زهره |
سازندهترين کلمه((گذشت)) است...آن را تمرين کن.
است.
+نوشته شده درسه شنبه 1387/02/31ساعت 11:24 توسط زهره | من اگر روح پريشان دارم نفسم ميگيرد +نوشته شده دردوشنبه 1387/02/30ساعت 11:39 توسط زهره |
تو زندگیت با اون کسی که دوستش داری عاشقانه ترین لحظات رو داشته باش. باهاش برقص حالا مهم نیست آدمی یا خرس. مهم اینه که عاشق باشی . . . .
همیشه تو زندگیت به عهد و پیمانی که داری وفادار باش. همیشه یادت باشد که تو در این دنیا به هر نحوی عهد و پیمانی داری..... . . .
هرروز صبح که از خواب بیدار می شی اگه می خوایی همیشه سالم باشی ورزش کن. آره باباجون ورزش. از این آقا خرسه یاد بگیر ببین داره دراز نشست می ره.... تو که از این آقا خرسه کمتر نیستی که. . . .
یه وقتا خب بالاخره پیش می یاد. دعوا را می گم. اما باید زود تمومش کرد چون مثل یک سمی می مونه که تمام سلول های مغز رو تحت تاثیر قرار می ده و نمی گذاره که ادم خوب فکر کنه. ما ادما وقتی عصبانی می شیم مثل همین خرسها به جون هم می افتیم حالا اینا فقط همدیگرو می زنن بعضی از آدمها حرف هایی تو دعوا به هم میزنن که سالهای سال هم اگه از اون موضوع بگذره آدم فراموش نمی کنه. خیلی بده دعوا نکنید.
+نوشته شده دردوشنبه 1387/02/30ساعت 11:29 توسط زهره | اگه...
اگه يه روز کسي بهت گفت دوست دارم سعي نکن بهش بگي دوستش داري اگه گفت عاشقتم سعي نکن عاشقش بشي اگه گفت همه ي زندگيش تويي سعي نکن همه ي زندگيش باشي ِ چون يه روز مياد و بهت ميگه ازت مُتنفرم اونوقت تو نمي توني سعي کني ازش متنفر بشي. +نوشته شده دردوشنبه 1387/02/30ساعت 11:23 توسط زهره |
خواب رویای فراموشی هاست خواب را در یابم،
که در آن دولت خاموشی هاست
من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم
و ندایی که به من میگوید:گرچه شب تاریک است
دل قوی دار ... سحر نزدیک است....
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم، می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد.
چشم های تو به من آرامش می بخشد و تو چون مصرعی زیبا،
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر ،رونقی دیگر است.
می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را می بخشی...
+نوشته شده دریکشنبه 1387/02/29ساعت 20:38 توسط زهره |
مرگ زاده مي شود با تولد / اين دو همزاد، همپا و
هم نفس همواره با هم اند / از تولد تا مرگ باريکه
ايست / با فاصله اي کمتر از يک آه / واژه اي زيبا با
5 حرف ناگفته : ز ن د گ ي پر ميکند اين
فاصله را.
+نوشته شده دریکشنبه 1387/02/29ساعت 20:35 توسط زهره |
+نوشته شده دریکشنبه 1387/02/29ساعت 20:27 توسط زهره |
دلم برات تنگ شده جونی
+نوشته شده درشنبه 1387/02/28ساعت 12:55 توسط زهره |
+نوشته شده درشنبه 1387/02/28ساعت 12:51 توسط زهره | دورى...منتظر ديدار تو هستم، سهل است بگويم که گرفتار تو هستم، من در پى اين حادثه غمخوار تو هستم، هر چند که دور از مني و من ز تو دورم، بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم... +نوشته شده درجمعه 1387/02/27ساعت 16:47 توسط زهره | از بازی هفت سنگ بدم میاد... می ترسم اینقدر سنگ رو سنگ بزاریم که دیوار سنگی بینمون رو بگیره... بیا لی لی بازی کنیم تا با هر رفتنی دوباره برگردیم...
+نوشته شده درجمعه 1387/02/27ساعت 16:42 توسط زهره |
+نوشته شده درسه شنبه 1387/02/24ساعت 23:1 توسط زهره | شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبر از دل پر درد گل یاس نداشت باید این جوری نوشت هر گلی باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبار است. +نوشته شده دردوشنبه 1387/02/23ساعت 13:14 توسط زهره |
وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم ... در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند! در طبقه نهم پیتر قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد ! در طبقه هشتم می داشت گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود . در طبقه هفتم دن را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را می خورد! در طبقه ششم هنگ بیکار را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تا بلکه کاری پیدا کند! در طبقه پنجم آقای وانگ به ظاهر بسیار ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید. در طبقه چهارم رز را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری می کرد! در طبقه سوم پیر مردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید! در طبقه دوم لی لی را دیدم که به عکس شوهرش که از شش ماه قبل مفقود شده بود، زل زده است! قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم. اما حالا می دانم که هر کس گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد. بعد از دیدن همه فهمیدم که وضعم آنقدر ها هم بد نبود. حالا کسانی که همین الآن دیدم، دارند به من نگاه می کنند. فکر می کنم آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضعشان آنقدر ها هم بد نیست +نوشته شده دردوشنبه 1387/02/23ساعت 13:13 توسط زهره | گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من این جمله که برای بیانش به چشم تو افتـاده است باز به لکنـت ، زبان من آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای دیگر رسیـده کارد ، بر این استـخوان من نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی این یک تراژدی ست ـ غم ِداستان من یک شب بیا و ضامن ِ من باش نازنین ! وقتی دخیـل ، بستـه به تو آهوان ِ من دل بــرکن و به شهـرِ دل ِ من بیا عزیز! زخـم زبان مردم ِ چشـمت ، به جان ِ من باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم آخر رسیـده است به پایـان ، زمان من
+نوشته شده دریکشنبه 1387/02/22ساعت 13:9 توسط زهره |
گفتی خسته ایی گفتی پشیمانی از دل بستن گفتی هیچ پناهی نداری گفتی از گذشته سیری گفتم دوباره شروع کن گفتم دوباره دل ببند گفتم من پناهت میشوم گفتم به آینده بنگر گفتم بهانه ی من دوباره بساز رفتی که دوباره زندگیت را بسازی زمان گذشت...! آمدی ...؟ گفتم این منم .......... همان که گفتم دوباره شروع کن گفتی ببخشید من زندگی را دوباره ساختم در زندگی جدیدم جایی برای تو نیست خدایا دیگر به هیچ کس نمیگویم دوباره بساز...!!! نمیگویم!!! +نوشته شده درشنبه 1387/02/21ساعت 20:27 توسط زهره |
خسته ام ... از اين دنياي به ظاهر زيبا از اين مردم که به ظاهر صادق و با وفا اند. خسته ام ... از دوري، از درد انتظار از اين بيماري نا علاج خسته ام. از اين همه دروغ و نيـرنگ ... خسته ام. آري پروردگارا از اين دنيا خسته ام ... از آدم هايش ، از دروغ هايش ، از نيـرنگ هايش خسته ام. پس کو صداقت و مـحبت ؟!!! چرا اندکي مـحبت در ميان دل مردم نيست ؟!!! همش نيـرنگ پيداست. ديگر دست مـحبتـي در ميان مردم نيست. سفره ي دل مردم همش دروغ است و به ظاهر پاک و صاف ... خسته ام ...
+نوشته شده درشنبه 1387/02/21ساعت 20:19 توسط زهره |
+نوشته شده درشنبه 1387/02/21ساعت 14:26 توسط زهره | آدمک آخر دنياست بخند...... آدمک مرگ همين جاست بخند........ آن خدايي که بزرگش خواندي..... بخدا مثل تو تنهاست بخند........ دست خطي که تو را عاشق کرد........... شوخي کاغذي ماست بخند..... فکر کن درد تو ارزشمند است..... فکر کن گريه چه زيباست بخند...... صبح فردا به شبت نيست که نيست.........تازه انگار که فرداست بخند.... راستي آنچه به يادت داديم...... پر زدن نيست که در جاست بخند.... آدمک نغمه آغاز نخوان...... بخدا آخر دنياست بخند +نوشته شده درشنبه 1387/02/21ساعت 14:23 توسط زهره | بوسه اسم است...چون عمومي است بوسه فعل است...چون هم لازم است هم متعدي بوسه حرف تعجب است...چون اگر ناگهاني باشد طرف مقابل را مات و مهبوت ميکند بوسه ضمير است...چون از قيد انسان خارج نيست بوسه حرف ربط است...چون 2 نفر را به هم متصل ميکند.
+نوشته شده درشنبه 1387/02/21ساعت 14:17 توسط زهره | +نوشته شده درجمعه 1387/02/20ساعت 16:11 توسط زهره | براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن
بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند
+نوشته شده درجمعه 1387/02/20ساعت 11:23 توسط زهره | من پولدارمهوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
+نوشته شده درجمعه 1387/02/20ساعت 11:22 توسط زهره | خدایا آنکه در تنها ترین تنهاییم تنهای تنهای تنهایم گذاشت
در تنها ترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار +نوشته شده درسه شنبه 1387/02/17ساعت 18:20 توسط زهره |
دفتر عمر مرا٫ با وجود تو شكوهي ديگر٫ رونقي ديگر هست مي تواني تو به من٫ زندگاني بخشي٫ يا بگيري از من٫آنچه را مي بخشي.
+نوشته شده درجمعه 1387/02/13ساعت 11:47 توسط زهره |
دفتر عمر مرا٫ با وجود تو شكوهي ديگر٫ رونقي ديگر هست مي تواني تو به من٫ زندگاني بخشي٫ يا بگيري از من٫آنچه را مي بخشي.
+نوشته شده درجمعه 1387/02/13ساعت 11:47 توسط زهره |
+نوشته شده درجمعه 1387/02/13ساعت 11:42 توسط زهره |
+نوشته شده درجمعه 1387/02/13ساعت 11:30 توسط زهره | مگه جرم دل چیه که مدام عقل ازش بازجویی می کنه برای دلیل تپش مضاعفش....
روزهایی هست که احساس می کنی قلبت تند تر می زنه، خوشا به حال اونی که قلبش اینطوری تند تند میزنه و بیشتر خوشا به حال اون کسی که قدر این تپش مضاعف رو می دونه. گاهی اوقات یادمون می ره که چرا نفس می کشیم و اونوقته که از ندیدن لبخند خدا دلمون می گیره و شاکی می شیم. بال زدن رو فراموش کردیم و دلمون رو بازجویی می کنیم که دلیلی برای تپش مضاعفش بده. +نوشته شده درچهارشنبه 1387/02/11ساعت 13:22 توسط زهره |
+نوشته شده درچهارشنبه 1387/02/11ساعت 13:20 توسط زهره | گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای +نوشته شده درچهارشنبه 1387/02/11ساعت 13:16 توسط زهره | زندگی چون قفسی است پر از تنهایی و چه خوب است لحظه غفلت آن زندانبان بعد از آن هم پرواز پروازی به سوی بی کران
+نوشته شده درسه شنبه 1387/02/10ساعت 20:44 توسط زهره |
ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو، کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته، ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود. ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم، ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو، ای کاش کودک بودم ، تا سرنوشت مرا به بازی نمی گرفت و شکست را درک نمی کردم. ای کاش کودک بودم ، تا وسوسه کاری به من نداشت و احساس مرا اسیر خود نمی کرد. ای کاش کودک بودم ، تا شاید معصومیت چشمانم در تو اثر می کرد. ای کاش کودک بودم ، تا هیچ گاه تو را نمیخواستم و دلم برایت تنگ نمی شد. چه زود بزرگ شدم ! +نوشته شده دریکشنبه 1387/02/01ساعت 14:11 توسط زهره | |
سلام. ممنون که به این وب اومدین.نظر یادتون نره. پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 پيوندها طراح قالب |