تبليغاتX
:: red girl ::

red girl



هرگز نگو كه دوست داري اگر حقيقتا بدان اهميت نمي دهي.... درباره

احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد .... هرگز دستي را نگير وقتي

 قصد شكستن قلبش را داري... هرگز نگو براي هميشه وقتي مي

داني كه جدا مي شوي... هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ

گفتن داري.... هرگز سلامي نده وقتي مي داني كه خداحافظي در

پيش است .... به كسي نگو كه تنها اوست وقتي در فكرت به ديگري

فكر مي كني.... قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري

هرگز نگو...

+نوشته شده درسه شنبه 1387/02/31ساعت 19:23 توسط زهره |

نه از دشتم نه از شهرم

اگر باشم از اين دشتها

يکي را در ميان اين عبادتگاه  

نمي بينم

نه از دشتم نه از شهرم

اگر باشم از اين دشتها

يکي را در ميان اين عبادتگاه  

نمي بينم

خودم را در سروش عهدوپيمان ها 

نمي شناسم

کبوتر خسته منم 

نه از خاکم نه از بادم  

اگر باشم از اين خاکها

در اين روز ها 

همين باد طوفان انگيز  

دوباره گل زرد و ارغواني را 

نميشناسم  

نه از آسمان نه از زمين  

اگر نگاه کنم دور است

اگر روحم رود روزي

اگر عصيان شوي اين بار  

به روي اين زمين نابينا 

نميخوابم  

نه از دريا نه از عقبا

دو لعل ياقوت و مرجان  

به پاس اين شرارتها  

نه از قهرم نه شهرم  

نميدانم کجائي ام  

نه از کنج همين زندان  

نه از آبر زمستانم  

نميدانم کجائي ام  

من ان کبک دورنگي ام  

اگر گوئي کجائي ام  

نميدانم کجائي ام

خودم را در سروش عهدوپيمان ها 

نمي شناسم

کبوتر خسته منم 

نه از خاکم نه از بادم  

اگر باشم از اين خاکها

در اين روز ها 

همين باد طوفان انگيز  

دوباره گل زرد و ارغواني را 

نميشناسم  

نه از آسمان نه از زمين  

اگر نگاه کنم دور است

اگر روحم رود روزي

اگر عصيان شوي اين بار  

به روي اين زمين نابينا 

نميخوابم  

نه از دريا نه از عقبا

دو لعل ياقوت و مرجان  

به پاس اين شرارتها  

نه از قهرم نه شهرم  

نميدانم کجائي ام  

نه از کنج همين زندان  

نه از آبر زمستانم  

نميدانم کجائي ام  

من ان کبک دورنگي ام  

اگر گوئي کجائي ام  

نميدانم کجائي ام

+نوشته شده درسه شنبه 1387/02/31ساعت 11:26 توسط زهره |

 

سازنده‌ترين کلمه((گذشت)) است...آن را تمرين کن.


اصلی‌ترين کلمه((اعتماد)) است...به آن اعتماد کن.


پرمعنی‌ترين کلمه((ما)) است...آن را به کار بر.


دوستانه‌ترين کلمه((رفاقت)) است...از آن سو استفاده نکن.


عميق‌ترين کلمه((
عشق)) است...به آن ارج بده.


زيباترين کلمه((راستی)) است...با آن روراست باش.


بی رحم‌ترين کلمه((تنفر)) است...با آن بازی نکن.


زشت‌ترين کلمه((تمسخر)) است... دوست داری با تو چنين شود؟؟


خودخواهانه‌ترين کلمه((
من)) است...از آن حذر کن.


موقرترين کلمه((احترام)) است...برايش ارزش قايل شو.


نا پايدارترين کلمه((خشم)) است...آن را فرو بر.


آرامترين کلمه((آرامش)) است...به آن برس.


بازدارنده‌ترين کلمه((ترس)) است...با آن مقابله کن.


عاقلانه‌ترين کلمه((احتياط )) است...حواست را جمع کن.


با نشاط‌ترين کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز.


دست و پا گير‌ترين کلمه((محدوديت)) است...اجازه نده مانع پيشرفتت شود.


پوچ‌ترين کلمه((طمع)) است...آن را بکش.


سخت‌ترين کلمه ((غير ممکن)) است...وجود ندارد.


سازنده‌ترين کلمه((صبر)) است...برای داشتنش دعا کن.


مخرب‌ترين کلمه((شتابزدگی)) است...مواظب پل‌های پشت سرت باش.


روشن‌ترين کلمه((
اميد)) است...به آن اميدوار باش.


تاريک‌ترين کلمه((نادانی)) است...آن را با نور علم روشن کن.


ضعيف‌ترين کلمه((حسرت)) است...آن را نخور.


کشنده‌ترين کلمه((اضطراب)) است...آن را ناديده بگير.


تواناترين کلمه((دانش)) است...آن را فرا گير.


صبورترين کلمه((انتظار)) است...منتظرش بمان.


محکم‌ترين کلمه ((پشتکار)) است...آن را داشته باش.


با ارزش‌ترين کلمه((بخشش)) است...سعی خود را بکن.


سمی‌ترين کلمه((شانس)) است...به اميد آن نباش.


قشنگ‌ترين کلمه((خوشرويی)) است...راز زيبايی در آن نهفته است.


لطيف‌ترين کلمه((لبخند)) است...آن را حفظ کن.


رساترين کلمه((وفاداری)) است...بدان که جمع هميشه بهتر از يک فرد بودن

است.


ضروری‌ترين کلمه((تفاهم)) است...آن را ايجاد کن.


محرک‌ترين کلمه((هدفمن
دی)) است...زندگی بدون آن پوچ است.


سالم‌ترين کلمه((سلامتی)) است...به آن اهميت بده.

 

+نوشته شده درسه شنبه 1387/02/31ساعت 11:24 توسط زهره |

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگیر اگر

نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم


+نوشته شده دردوشنبه 1387/02/30ساعت 11:39 توسط زهره |

dance

تو زندگیت با اون کسی که دوستش داری عاشقانه ترین لحظات رو داشته باش. باهاش برقص حالا مهم نیست آدمی یا خرس. مهم اینه که عاشق باشی .

.

.

.

promice

همیشه تو زندگیت به عهد و پیمانی که داری وفادار باش. همیشه یادت باشد که تو در این دنیا به هر نحوی عهد و پیمانی داری.....

.

.

.

sport

 هرروز صبح که از خواب بیدار می شی اگه می خوایی همیشه سالم باشی ورزش کن. آره باباجون ورزش.

از این آقا خرسه یاد بگیر ببین داره دراز نشست می ره.... تو که از این آقا خرسه کمتر نیستی که.

.

.

.

fight

یه وقتا خب بالاخره پیش می یاد. دعوا را می گم. اما باید زود تمومش کرد چون مثل یک سمی می مونه که تمام سلول های مغز رو تحت تاثیر قرار می ده و نمی گذاره که ادم خوب فکر کنه.

ما ادما وقتی عصبانی می شیم مثل همین خرسها به جون هم می افتیم حالا اینا فقط همدیگرو می زنن بعضی از آدمها حرف هایی تو دعوا به هم میزنن که سالهای سال هم اگه از اون موضوع بگذره آدم فراموش نمی کنه.

خیلی بده دعوا نکنید.

 

+نوشته شده دردوشنبه 1387/02/30ساعت 11:29 توسط زهره |

اگه...

دوستت دارمsan

اگه يه روز کسي بهت گفت دوست دارم

 سعي نکن بهش بگي دوستش داري

 اگه گفت عاشقتم سعي نکن عاشقش بشي

 اگه گفت همه ي زندگيش تويي سعي نکن همه ي

 زندگيش باشي ِ چون يه روز مياد و بهت ميگه

 ازت مُتنفرم اونوقت تو نمي توني سعي کني

 ازش متنفر بشي.

+نوشته شده دردوشنبه 1387/02/30ساعت 11:23 توسط زهره |

 

 

   خواب رویای فراموشی هاست   خواب را در یابم،

 

   که در آن دولت خاموشی هاست

 

   من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم

 

   و ندایی که به من میگوید:گرچه شب تاریک است

 

  دل قوی دار   ...  سحر نزدیک است....

 

   در میان من و تو فاصله هاست

 

   گاه می اندیشم،  می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

 

   تو توانایی بخشش داری   دستهای تو توانایی آن را دارد

 

   که مرا زندگانی بخشد.

 

   چشم های تو به من آرامش می بخشد   و تو چون مصرعی زیبا،

 

   سطر برجسته ای از زندگی من هستی

 

   دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر ،رونقی دیگر است.

 

   می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را می بخشی...

 

 

 

 

 

 

قصه ی جدایی ما آدما قصه ی دوری ماست از خودمون

 

+نوشته شده دریکشنبه 1387/02/29ساعت 20:38 توسط زهره |

 

 

مرگ زاده مي شود با تولد / اين دو همزاد، همپا و

 

هم نفس همواره با هم اند / از تولد تا مرگ باريکه

 

ايست / با فاصله اي کمتر از يک آه / واژه اي زيبا با

 

5 حرف ناگفته :  ز   ن   د   گ   ي    پر ميکند اين

 

فاصله را.

 

 

+نوشته شده دریکشنبه 1387/02/29ساعت 20:35 توسط زهره |

+نوشته شده دریکشنبه 1387/02/29ساعت 20:27 توسط زهره |

 

دلم برات تنگ شده جونی

+نوشته شده درشنبه 1387/02/28ساعت 12:55 توسط زهره |

<br/><a href="http://i26.tinypic.com/zm12t5.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

+نوشته شده درشنبه 1387/02/28ساعت 12:51 توسط زهره |

دورى...

 منتظر ديدار تو هستم،

 سهل است بگويم که گرفتار تو هستم،

من در پى اين حادثه غمخوار تو هستم،

 هر چند که دور از مني و من ز تو دورم،

 بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم...

+نوشته شده درجمعه 1387/02/27ساعت 16:47 توسط زهره |

از بازی هفت سنگ بدم میاد... onion071.gif

می ترسم اینقدر سنگ رو سنگ بزاریم که دیوار سنگی بینمون رو

 بگیره...129fs4252631.gif

بیا لی لی بازی کنیم تا با هر رفتنی دوباره برگردیم...onion001.gif

 

+نوشته شده درجمعه 1387/02/27ساعت 16:42 توسط زهره |

+نوشته شده درسه شنبه 1387/02/24ساعت 23:1 توسط زهره |

شاید آن روز که سهراب نوشت

                 تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

خبر از دل پر درد

          گل یاس نداشت

باید این جوری نوشت

         هر گلی باشی چه

شقایق

         چه گل پیچک و یاس

زندگی اجبار است.

+نوشته شده دردوشنبه 1387/02/23ساعت 13:14 توسط زهره |

وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم ...

در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند!

در طبقه نهم پیتر قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد !

در طبقه هشتم می داشت گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود .

در طبقه هفتم دن را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را می خورد! 

در طبقه ششم هنگ بیکار را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تا بلکه کاری پیدا کند!

در طبقه پنجم آقای وانگ به ظاهر بسیار ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید.

در طبقه چهارم رز را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری می کرد!

در طبقه سوم پیر مردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید!

در طبقه دوم لی لی را دیدم که به عکس شوهرش که از شش ماه قبل مفقود شده بود، زل زده است!

قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم.

اما حالا می دانم که هر کس گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد.

بعد از دیدن همه فهمیدم که وضعم آنقدر ها هم بد نبود.

حالا کسانی که همین الآن دیدم، دارند به من نگاه می کنند.

فکر می کنم آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضعشان آنقدر ها هم بد نیست

+نوشته شده دردوشنبه 1387/02/23ساعت 13:13 توسط زهره |

گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من

باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من

هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت

پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من

این جمله که برای بیانش به چشم تو

افتـاده است باز به لکنـت ،  زبان من

آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای

دیگر رسیـده کارد  ، بر این استـخوان من

نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی

این یک تراژدی ست ـ غم  ِداستان من

یک شب بیا و ضامن  ِ من باش  نازنین !

وقتی دخیـل  ، بستـه به تو آهوان ِ من

دل بــرکن و به شهـرِ دل  ِ من بیا عزیز!

زخـم زبان مردم  ِ چشـمت  ، به جان ِ من

باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم

آخر رسیـده است به پایـان  ، زمان من

+نوشته شده دریکشنبه 1387/02/22ساعت 13:9 توسط زهره |

 

گفتی خسته ایی  گفتی پشیمانی از دل بستن

گفتی هیچ پناهی نداری  گفتی از گذشته سیری

گفتم دوباره شروع کن  گفتم دوباره دل ببند

گفتم من پناهت میشوم  گفتم به آینده بنگر

گفتم بهانه ی من دوباره بساز

رفتی که دوباره زندگیت را بسازی

زمان گذشت...!   آمدی ...؟

گفتم این منم  .......... همان که گفتم دوباره شروع کن

گفتی ببخشید من زندگی را دوباره ساختم

در زندگی جدیدم جایی برای تو نیست

خدایا دیگر به هیچ کس نمیگویم دوباره بساز...!!!

نمیگویم!!!     

+نوشته شده درشنبه 1387/02/21ساعت 20:27 توسط زهره |

خسته ام ...

از اين دنياي به ظاهر زيبا

از اين مردم که به ظاهر صادق و با وفا اند.

خسته ام ...

از دوري، از درد انتظار

از اين بيماري نا علاج خسته ام.

از اين همه دروغ و نيـرنگ ... خسته ام.

آري پروردگارا

از اين دنيا خسته ام ...

از آدم هايش ، از دروغ هايش ، از نيـرنگ هايش خسته ام.

پس کو صداقت و مـحبت ؟!!!

چرا اندکي مـحبت در ميان دل مردم نيست ؟!!!

همش نيـرنگ پيداست.

ديگر دست مـحبتـي در ميان مردم نيست.

سفره ي دل مردم همش دروغ است و به ظاهر پاک و صاف ...

خسته ام ...

+نوشته شده درشنبه 1387/02/21ساعت 20:19 توسط زهره |

+نوشته شده درشنبه 1387/02/21ساعت 14:26 توسط زهره |

آدمک آخر دنياست بخند...... آدمک مرگ همين جاست بخند........ آن خدايي که بزرگش خواندي..... بخدا مثل تو تنهاست بخند........ دست خطي که تو را عاشق کرد........... شوخي کاغذي ماست بخند..... فکر کن درد تو ارزشمند است..... فکر کن گريه چه زيباست بخند...... صبح فردا به شبت نيست که نيست.........تازه انگار که فرداست بخند.... راستي آنچه به يادت داديم...... پر زدن نيست که در جاست بخند.... آدمک نغمه آغاز نخوان...... بخدا آخر دنياست بخند

+نوشته شده درشنبه 1387/02/21ساعت 14:23 توسط زهره |

بوسه اسم است...چون عمومي است بوسه فعل است...چون هم لازم است هم متعدي بوسه حرف تعجب است...چون اگر ناگهاني باشد طرف مقابل را مات و مهبوت ميکند بوسه ضمير است...چون از قيد انسان خارج نيست بوسه حرف ربط است...چون 2 نفر را به هم متصل ميکند.

+نوشته شده درشنبه 1387/02/21ساعت 14:17 توسط زهره |

  

+نوشته شده درجمعه 1387/02/20ساعت 16:11 توسط زهره |

براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن

بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند

+نوشته شده درجمعه 1387/02/20ساعت 11:23 توسط زهره |

من پولدارم


هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

+نوشته شده درجمعه 1387/02/20ساعت 11:22 توسط زهره |

خدایا آنکه در تنها ترین تنهاییم تنهای تنهای تنهایم گذاشت

 

                                         در تنها ترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار

+نوشته شده درسه شنبه 1387/02/17ساعت 18:20 توسط زهره |

دفتر عمر مرا٫

با وجود تو شكوهي ديگر٫

رونقي ديگر هست

مي تواني تو به من٫

زندگاني بخشي٫

يا بگيري از من٫آنچه را مي بخشي.

 

+نوشته شده درجمعه 1387/02/13ساعت 11:47 توسط زهره |

دفتر عمر مرا٫

با وجود تو شكوهي ديگر٫

رونقي ديگر هست

مي تواني تو به من٫

زندگاني بخشي٫

يا بگيري از من٫آنچه را مي بخشي.

 

+نوشته شده درجمعه 1387/02/13ساعت 11:47 توسط زهره |

+نوشته شده درجمعه 1387/02/13ساعت 11:42 توسط زهره |

+نوشته شده درجمعه 1387/02/13ساعت 11:30 توسط زهره |

مگه جرم دل چیه که مدام عقل ازش بازجویی می کنه برای دلیل تپش مضاعفش....

روزهایی هست که احساس می کنی  قلبت تند تر می زنه، خوشا به حال اونی که قلبش اینطوری تند تند میزنه و بیشتر خوشا به حال اون کسی که قدر این تپش مضاعف رو می دونه. گاهی اوقات یادمون می ره که چرا نفس می کشیم و اونوقته که از ندیدن لبخند خدا دلمون می گیره و شاکی می شیم.

بال زدن رو فراموش کردیم و دلمون رو بازجویی می کنیم که دلیلی برای تپش مضاعفش بده.

+نوشته شده درچهارشنبه 1387/02/11ساعت 13:22 توسط زهره |

+نوشته شده درچهارشنبه 1387/02/11ساعت 13:20 توسط زهره |

گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای
من شکستم هر دو را
گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام
به خاموشی مغرورانه ات
شکستی تو مرا
با تو گفتم
از همه تنهایی ام، خستگی ام
با تو گفتم تا بدانی
با همه ناجیگری، بی ناجی ام
تو، سکوتت خنجریست
بر قلب من
و حضورت، مرهمی
بر زخم من
پس، باش
تا همیشه با من باش
حتی اگر خاموشی...

+نوشته شده درچهارشنبه 1387/02/11ساعت 13:16 توسط زهره |

زندگی چون قفسی است

پر از تنهایی

و چه خوب است

لحظه غفلت آن زندانبان

بعد از آن هم پرواز

پروازی به سوی بی کران

+نوشته شده درسه شنبه 1387/02/10ساعت 20:44 توسط زهره |

1130261bxvovv9zqc.gif1036463e5cih44hsz.gif1036463e5cih44hsz.gif1036463e5cih44hsz.gif1036463e5cih44hsz.gif

ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم.

کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،  
عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه،
بعد از همه از خواب برمی خواستم.

ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم
و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.

ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و
هر گونه  که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم.

ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.

ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم. 

ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم.

ای کاش کودک بودم ، تا سرنوشت مرا به بازی نمی گرفت و شکست را درک نمی کردم.

ای کاش کودک بودم ، تا وسوسه کاری به من نداشت و احساس مرا اسیر خود نمی کرد.

 ای کاش کودک بودم ، تا شاید معصومیت چشمانم در تو اثر می کرد.

ای کاش کودک بودم ، تا هیچ گاه تو را نمیخواستم و دلم برایت تنگ نمی شد.

چه زود بزرگ شدم !    
سالها می گذرد ولی من هنوز کودکم...

+نوشته شده دریکشنبه 1387/02/01ساعت 14:11 توسط زهره |