red girl |
|
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یك ران گوشت بدین " . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت . سگ هم کیسه راگرفت و رفت . قصاب که کنجکاوشده بودوازطرفی وقت بستن مغازه بودتعطیل کردوبدنبال سگ راه افتاد. سگ درخیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس آمد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرآ نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا میکرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد . اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد .قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت وکمی عقب رفت و خودش را به درکوبید .اینکار را بازهم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یك نابغه است.این باهوش ترین سگی است که من تا بحال دیدم. مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت : تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!! نتیجه اخلاقی : اول اینکه : مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود . دوم اینکه : چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است . سوم اینکه : بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. پس سعیکنیم ارزشواقعی هرچیزی رادرک کنیم ومهمتراینکه قدرداشتههایمان رابدانیم +نوشته شده دردوشنبه 1387/03/27ساعت 12:31 توسط زهره |
+نوشته شده درپنجشنبه 1387/03/23ساعت 11:21 توسط زهره |
+نوشته شده درپنجشنبه 1387/03/23ساعت 11:12 توسط زهره | در دنیا 3 چیز را دنبال کن : دوست داشتن را برای تجربه
عاشق شدن برای هدف فراموش کردن برای قبول واقعیت
+نوشته شده درپنجشنبه 1387/03/23ساعت 10:58 توسط زهره |
دختر: خوشگلم پسر: نه دختر: دوستم داری پسر: نه دختر :اگه بمیرم برام گریه نمی کنی پسر: نه دختر اشک تو چشماش جمع شدو پسر بغلش کردوگفت: تو خوشگل نیستی زیباترینی ... دوستت ندارم عاشقتم اگه بمیری برات گریه نمی کنم ... منم میمیرم +نوشته شده درپنجشنبه 1387/03/23ساعت 10:57 توسط زهره |
+نوشته شده درپنجشنبه 1387/03/23ساعت 10:56 توسط زهره |
رفع زحمت
+نوشته شده درچهارشنبه 1387/03/22ساعت 18:58 توسط زهره | مي دونم
+نوشته شده درچهارشنبه 1387/03/22ساعت 18:55 توسط زهره | اگر تنها ترین تنهایان شوم،باز هم خدا هســـــــــــــــــــــت،او جانشیــــــــــــــــــــــن همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ی نداشته های من است.
+نوشته شده درچهارشنبه 1387/03/22ساعت 0:28 توسط زهره | اگر قادر نیستی خود را بالا ببری، مانند سیب باش! تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری... شریعتی +نوشته شده درچهارشنبه 1387/03/22ساعت 0:27 توسط زهره |
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت. در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت. آرايشگر گفت : من باور نمي كنم خدا وجود داشته باشد. مشتري پرسيد : چرا؛ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي وببيني ، مگر مي شود با وجود خداي مهربان اين همه مريضي ودرد ورنج وجود داشته باشد ؟ مشتري چيزي نگفت واز مغازه بيرون رفت. به محض اينكه از آرايشگاه بيرون رفت. مردي را با موهاي ژوليده و كثيف در خيابان ديد. با سرعت به آرايشگاه برگشت وبه آرايشگر گفت. مي داني به نظر من آرايشگرها وجود ندارند. مرد با تعجب گفت : چرا اين حرف را مي زني ، من اينجا هستم وهمين آلان موهاي تو را مرتب كردم. مشتري گفت : پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آرايشگاه و در جامعه وجود دارند؟ آرايشگر گفت : « آرايشگرها وجود دارند فقط مردمانی مثل آن مرد، به ما مراجعه نمي كنند » مشتري گفت : دقيقاً همينطور است « خداوند وجود دارد، فقط مردم به او مراجعه نمي كنند »براي همين است اين همه درد ورنج در دنيا وجود دارد.... +نوشته شده درچهارشنبه 1387/03/22ساعت 0:26 توسط زهره |
ولي تو
ولي تو
وتو
اما حالا
اما حالا
و
حتي
نه،
نه،
+نوشته شده درسه شنبه 1387/03/21ساعت 20:21 توسط زهره |
+نوشته شده درسه شنبه 1387/03/21ساعت 15:9 توسط زهره | خسرو پرویز می گوید : اعراب را نه در کار دین هیچ خصلت نیکو یافتم و نه در کار دنیا. آنها را نه صاحب عزم و تدبیر دیدم و نه اهل قوت و قدرت. آنگاه گواه فرومایگی و پستی همت آنها همین بس که آنها با جانوران گزنده و مرغان آواره در جای و مقام برابرند. فرزندان خود را از راه بینوایی و نیازمندی می کشند و یکدیگر را بر اثر گرسنگی و درماندگی می خورند. از خوردنیها و پوشیدنیها و لذتها و کامروانیهای این جهان یکسره بی بهره اند. بهترین خوراکی که منعمانشان می توانند به دست آورند گوشت شتر است که بسیاری از درندگان آنرا از بیم دچار شدن به بیماریها و به سبب ناگواری و سنگینی نمی خورند. (برگرفته از کتاب عقدالفرید پوشینه 2 برگ 5 چاپ قاهره) +نوشته شده درسه شنبه 1387/03/21ساعت 11:3 توسط زهره | يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهان يك پري كوچولو قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادار موندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.خانم گفت: من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.پري چوب جادووييش رو تکان داد و جملاتي را تكرار كرد ودو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك Qm2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نااميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و آقا 92 ساله شد! پيام اخلاقي اين داستان مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ، ولي پري ها مونث هستند !!!!!!!! +نوشته شده درجمعه 1387/03/17ساعت 20:51 توسط زهره | یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف سرويس قدم می زدند... يكهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون دست مي كشن و غول چراغ ظاهر ميشه... غول ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!... باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم لذت ببرم . مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد غول به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن!! نتيجه ی اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه! +نوشته شده درجمعه 1387/03/17ساعت 20:45 توسط زهره | فرشته کوچو لو خداوند به انسان می اندیشید و غصه می خورد ؛
فرشته کو چولو خداوند با خودش می گفت ، که ای کاش ؛ ای کاش انسان رنگش از خاکستری رو به سپیدی می رفت ؛
ای کاش انسان سپنته مئین یو ( یعنی منش و اندیشه پاک و مقدس ) بودنه ، انگرمئین یو ( یعنی منش و اندیشه بد و زشت )
ای کاش انسان پول پرست و قدرت طلب نمی شد ؛ ای کاش انسان ، نژاد و قوم خود را برتر و بالاتر از دیگری ? نمی دانست ،ای کاش اسلحه کشتار جمعی در جهان ساخته نمی شد ؛ای کاش هیچ کودکی در جهان گرسنه نبود ؛
فرشته کو چولو خداوند با خودش حرف میزد و غصه می خورد ؛فرشته کو چولو خداوند با خودش می گفت ، که ای کاش ؛ای کاش ای کاش و باز ، ای کاش +نوشته شده درجمعه 1387/03/17ساعت 17:47 توسط زهره | ملت ايران ببينيد كه اعراب ملخ خوار چگونه ادعا بي جا دارند .ساكت نمانيد
ما عهد و پیمان بستیم تا نفس هست ما هستیم
بیایید تا بار دیگر به دنیا ثابت کنیم که ما هستیم
بیایید تا به دنیا نشان دهیم که از هیچ چیز ترسی نداریم
بیایید بار دیگر نام خلیج همیشگی پارس را بر زبانهایمان بیاوریم
سند هويتي خليج فارس از دست رفت! ![]() ادامه مطلب +نوشته شده درجمعه 1387/03/17ساعت 17:43 توسط زهره |
+نوشته شده درپنجشنبه 1387/03/16ساعت 12:44 توسط زهره | بيا بنويسيم روی خاک . رو درخت
+نوشته شده دردوشنبه 1387/03/13ساعت 11:13 توسط زهره | زمان. . . بس کند می گذرد برای انان که در انتظارند. بس تند می گذرد برای انان که می ترسند . بس طولانی است برای انان که در اندوهند . و بس کوتاه برای انان که سرخوش اند. اما ابدی است برای انان که عاشق اند. +نوشته شده درجمعه 1387/03/10ساعت 11:49 توسط زهره | دختران انقدر خالصانه عاشق می شوندکه حتی گل ها و پروانه ها هم به انها حسادت می کنند.
دختران انقدر با احساس اند که معنای عشق را بسیار والاتر از انچه که هست درک می کنند.
دختران لایق ان هستند که شاهزاده ی عشق با اسب سفید انها را بر مرکب خوشبختی سوار کند و به اسمان رویا ببرد. دختران لیاقت ان را دارند که مرد ایده ال خود را از میان بهترین های زمین و اسمان انتخاب کنند .
اری... دختران لایق بهترین ها هستند +نوشته شده درجمعه 1387/03/10ساعت 11:48 توسط زهره |
+نوشته شده درچهارشنبه 1387/03/08ساعت 11:43 توسط زهره |
هیچ وقت به خودت مغرور نشو......برگ ها همیشه وقتی می ریزن که فکر می کنن طلا شدن +نوشته شده درچهارشنبه 1387/03/08ساعت 11:42 توسط زهره | یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تموم وجودم برداشت که شاید منم یه روز مثل گل نیلوفر تنها بشم سریع از کنار مرداب دور شدم حالا وقتی که میبینم خودم مرداب شدم دنبال یه نیلوفر میگردم که از تنهایی نمیرم وحالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست اون خودشو وقف مرداب کرده بدترین درد این نیست که عشقت بمیره....بدترین درد این نیست که به اوونی که دوستش داری نرسی.... بدترین درد این نیست که عشقت بهت ناروبزنه ....بدترین درد اینه که عاشق یکی باشی واون ندونه.... +نوشته شده درچهارشنبه 1387/03/08ساعت 11:42 توسط زهره | کاش می شد در نگاهم عشق را می دیدی یا که در باغ وجودم یاسمن می چیدی ناجی قلب مریض و ناتوانم بودی شاهد عشق و صفا در عمق جانم بودی در کنار قلب پاکم تاابد می ماندی رویش الاله را در بوستان می خواندی مهربان با قلب و جانم می شدی پیک ازادی زریزان می شدی قصر عشق در دلم می ساختی چون که در ان سادگی می یافتی +نوشته شده دردوشنبه 1387/03/06ساعت 11:19 توسط زهره | وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند خواستم عاشق باشم گفتند گناه است خواستم سخن بگویم گفتند دروغ است خواستم به ستایش رو اورم گفتند خرافات است وقتی می نگریستم گفتند دیوانه است وقتی سکوت کردم گفتند عاشق است .... زمانی که عاشق شدم به من اموختند دوست بدار اما حالا که دیوانه وار دوست دارم می گویند فراموش کن!!!! شیشه ی پنجره را باران شست اما از یاد من چه کسی نقش تو را خواهد شست!.. می گویند شیشه ها احساس ندارند اما وقتی روی شیشه ی بخار کرده ای نوشتم عاشقم شیشه گریست......... +نوشته شده دردوشنبه 1387/03/06ساعت 11:16 توسط زهره | رم کن...
اي همه دارو ندارم... هستي ام تو ، خواهشم تو سايه اي بر سر ندارم... اي همه آرامشم تو... عاشقانه باورم كن مردم از ناباوري ها... يك نفس جانم بسوزو شعله زن خاكسترم كن... مهربانم باورم كن... در تنم خون تو جوشيد... بر لبم اسم تو جاري...
در شبم ماه تو تابيد... ياريم كن، ياريم كن... تا دوباره جون بگيرم... در هواي با تو بودن احساسي تازه تر بگيرم... +نوشته شده دریکشنبه 1387/03/05ساعت 12:45 توسط زهره |
آفتاب مال کیست؟
آفتاب از آن من نیست ولی،
گرمی و تداوم زندگی است.
![]() چشمه مال کیست؟
چشمه تنها معنای عطش و تشنگی نیست،
استمرار جوشش است و زلال صمیمیت،
![]() دریا مال کیست؟
دریا فقط برای تور و صید نیست،
مفهوم عمق است و بخشش،
![]() آسمان مال کیست؟
آسمان تکرار نفس کشیدن نیست،
نشانه ی رهایی است و بخشش،
![]() عشق چیست ؟
عشق لذت تماس و فرصت بستر نیست،
صبوری و طاقت است،
رویش هر روز یک امید،
انتظار شیرین لحظه هاست،
باران فرزند ابر است و
عشق فرزند آگاهی و نیاز،
عشق لطا فت همه ی پاکی هاست +نوشته شده درشنبه 1387/03/04ساعت 11:48 توسط زهره | كاش می شد! كاش می شد بوی یاس را فهمید كاش می شد راز چاه را فهمید كاش می شد بوی عشق را فهمید در كنار خون و شمشیر طاقتم طاق است ای كاش این را، این كاش می فهمید. +نوشته شده درجمعه 1387/03/03ساعت 23:15 توسط زهره | دوستت دارم را من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام این گل سرخ من است دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق که بری خانه دشمن! که نشانی بر دوست راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست... +نوشته شده درجمعه 1387/03/03ساعت 10:49 توسط زهره | رنگین کمان ٬
پاداش کسانی است که تا آخرین قطره ٬
زیر باران می مانند . +نوشته شده درجمعه 1387/03/03ساعت 10:48 توسط زهره | دلم گرفته امشب در خلوت شبانه هوای گریه دارم ز سوز این ترانه از دست رفته فرصت تا کی صبور باشم در آرزوی وصلت جان از تنم روانه بر عاشقان نظر کن ای منتهای خوبی ابروی نازنینت محراب را نشانه از عشق جانگدازت و زنور جانفزایت مدهوش و بی قرارم باقی همه بهانه در سینه شقایق عطر تو می تراود بر لوح جان عشاق نام تو جاودانه تا بگذری از اینجا ای غایب از نظرها چون خاک زیر پایت بر خیزم از میانه +نوشته شده درپنجشنبه 1387/03/02ساعت 11:32 توسط زهره | تو اينجا نيستی ...
تو اينجا نيستی !
و من تنهای تنهايم
با سکوتی سخت درگيرم و می دانم ، هيچوقت نميايي و آرزوي ديدنت را در غروبی سرد و غمبار و پر از ترديد
درون قلبم به خاك ميسپارم
+نوشته شده درپنجشنبه 1387/03/02ساعت 11:13 توسط زهره | باورم ناید که در یک روز سرد زیر پا افتم همچون برگ زرد باورم ناید که فردایی قریب گوشه ای مانم تنها و غریب باورم ناید کفن رخت من است خاک سرد این زمین تخت من است عشق يعنی دائماً در اضطراب، عشق يعني تشنگي در شط آب ! عشق يعنی لاله پرپرشدن، عشق يعني در رهش بي سرشدن ! عشق يعنی عاشق شيدا شدن، عشق يعني گمشدن پيدا شدن ! عشق يعنی مبتلا گشتن به درد، عشق يعني عقل را کردي تو خرد ! عشق يعنی هردمی در جستجو، عشق يعني هجرت از من تا او ! عشق يعنی حرف او برروي چشم، عشق يعني صبر در هنگام خشم ! عشق يعنی دلبري دلدادگی عشق يعني غربت واماندگي ! عشق يعنی همچو آتش سوختن، عشق يعني چشم بر او دوختن! عشق يعنی دائماً در درد ورنج، عشق يعني يافتن صدکوه گنج! +نوشته شده درپنجشنبه 1387/03/02ساعت 1:42 توسط زهره | +نوشته شده درچهارشنبه 1387/03/01ساعت 14:2 توسط زهره |
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند ....... معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد .... این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ +نوشته شده درچهارشنبه 1387/03/01ساعت 13:59 توسط زهره |
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند ....... معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد .... این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ +نوشته شده درچهارشنبه 1387/03/01ساعت 13:59 توسط زهره |
+نوشته شده درچهارشنبه 1387/03/01ساعت 13:55 توسط زهره | وقتی کشتی به طرف بندر مقصد حرکت می کند ٬ بادی که آنرا به طرف مقصد می کشاند باد موافق و بادی که کشتی را از مقصد دور می کند باد مخالف است .
کشتی ای که مقصد ندارد باد موافق و مخالف هم برایش بی معنی است +نوشته شده درچهارشنبه 1387/03/01ساعت 13:54 توسط زهره |
+نوشته شده درچهارشنبه 1387/03/01ساعت 13:53 توسط زهره | |
سلام. ممنون که به این وب اومدین.نظر یادتون نره. پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 پيوندها طراح قالب |