red girl |
|
آن قصه
+نوشته شده دردوشنبه 1387/04/31ساعت 13:45 توسط زهره | +نوشته شده دردوشنبه 1387/04/31ساعت 13:42 توسط زهره | پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
+نوشته شده دریکشنبه 1387/04/30ساعت 13:15 توسط زهره | جلسه محاکمه عشق بود و قاض عقل . عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود ؛ یعنی فراموشی قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با اون مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق : آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن اونرو داشتی ؟ ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صداش بودی ؟ یا تو ای لب مگر تو نبودی که در آتش بوسه زدن به اون میسوختی ؟ دستها با شما هستم که در آرزوی لمس کردن اون زندگی میکردید !!! و شما پا ها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید !!!! حالا چی شده این چنین با او مخالفید ؟؟؟؟؟ همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند تنها عقل و قلب در جلسه ماندند !!! عقل گفت : دیدی قلب ، همه از عشق بیزارند !!! قلب لبخندی زد و گفت : من بدون وجود عشق دیگر قلب نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکنم و فقط با عشق میتوانم یک قلب واقعی باشم پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم ...........
+نوشته شده دریکشنبه 1387/04/30ساعت 13:5 توسط زهره |
+نوشته شده درشنبه 1387/04/29ساعت 18:11 توسط زهره |
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟ لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟ دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟ معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری... من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش دوستدار تو (ب.ش) لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟ ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن... لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد +نوشته شده درشنبه 1387/04/29ساعت 18:9 توسط زهره | تو زندگی باران نباش که خودتو با منت به شیشه بکوبی ابر باش تا همه منتظر باریدنت باشند.
+نوشته شده درپنجشنبه 1387/04/27ساعت 16:39 توسط زهره | دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس تو این غبار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس از این نامهربونیها دارم از غصه می میرم رفیق روز تنهایی یه روز دستات و می گیرم تو این شب گریه می تونی پناه هق هقم باشی تو ای همزاد هم خونه چی می شه عاشقم باشی +نوشته شده درپنجشنبه 1387/04/27ساعت 16:35 توسط زهره | گریه نکن گریه دیگه فایده نداره من دیگه ماهت نمیشم برو ستاره دعا نکن پشت سرم بر نمیگردم فقط بگو برای تو چیکار نکردم
+نوشته شده درپنجشنبه 1387/04/27ساعت 16:31 توسط زهره |
+نوشته شده درسه شنبه 1387/04/25ساعت 21:30 توسط زهره | : کاشکی که بارون بزنه به سقف و ایوون بزنه کاشکی دلم پر بگیره شادی رو از سر بگیره کاش دوباره بارون بیاد رو تن یاس و نسترن کاشکی بوی خدا بیاد تو کوچه و تو باغ من کاش دوباره بارون بیا د اشک خدا رو ببوسم! تا که دلم جون بگیره از غم دنیا.... نپوسم
+نوشته شده درسه شنبه 1387/04/25ساعت 18:31 توسط زهره |
+نوشته شده دردوشنبه 1387/04/24ساعت 12:31 توسط زهره |
+نوشته شده دریکشنبه 1387/04/23ساعت 21:41 توسط زهره |
+نوشته شده دریکشنبه 1387/04/23ساعت 21:30 توسط زهره |
+نوشته شده دریکشنبه 1387/04/23ساعت 21:29 توسط زهره |
+نوشته شده دریکشنبه 1387/04/23ساعت 21:28 توسط زهره |
+نوشته شده درشنبه 1387/04/22ساعت 18:17 توسط زهره |
+نوشته شده درشنبه 1387/04/22ساعت 18:14 توسط زهره |
+نوشته شده درپنجشنبه 1387/04/20ساعت 17:24 توسط زهره |
+نوشته شده درچهارشنبه 1387/04/19ساعت 20:19 توسط زهره |
+نوشته شده درچهارشنبه 1387/04/19ساعت 20:5 توسط زهره |
يک مخترع آلماني تلفن مخصوصي اختراع کرده است که توي تابوت مردگان نصب مي شود تا بستگان آنها بتوانند بدون آنکه از خانه خارج بشوند و زحمت رفتن به گورستان را بر خودشان هموار کنند، هر قدر دل شان مي خواهد با مردگان خود شان درد دل کنند! اين تلفن بزودي وارد بازار خواهد شد! در ژاپن ماموران پليس، جواني را که باعث يک تصادف رانندگي شده بود دستگير کردند، اما وقتي که فهميدند اين جوان بايد چند دقيقه ديگر در يک امتحان سر نوشت ساز شرکت کند، او را با اسکورت و آژير به محل امتحان بردند تا آقا از امتحان عقب نماند! در چين، يک بنگاه معاملات ملکي، به فروش ملک و املاک در کره ماه دست زده است! در لس آنجلس، يک راننده تاکسي، قطعه الماسي توي تاکسي اش پيدا کرد که ارزش آن 350 هزار دلار بود. اين آقاي راننده تاکسي، اين الماس گرانقيمت را به اداره پليس برد و به آنها گفت: مال حرام از گلوي من پايين نمي رود! در يکي از جمهوري هاي پيشين يوگسلاوي -کرواشا- يک تابلوي نقاشي بسيار نفيس، به آقاي رييس جمهور اين کشورهديه داده شد. چند لحظه بعد معلوم شد که آقاي هديه دهنده، اين تابلوي نقاشي را از يکي از نمايشگاههاي هنري آن کشور دزديده است! در اسراييل، يک آقاي ثروتمندي، پس از يک بگو مگوي حسابي با عيال مربوطه بر سر اينکه او آدم بسيار خسيسي هست و جان به عزراييل هم نمي دهد، گاو صندوق خانه اش را باز کرد و مبلغ 680 هزار دلار پولي را که در گاو صندوق داشت در جلوي چشمان از حدقه در آمده همسرش آتش زد وخاکستر کرد! در ژاپن، يک خانم ژاپني، که با يک آقاي زن دار سر و سري بهم زده بود، مبلغ 136هزار دلار به يک آدمکش حرفه اي داد تا با شليک گلوله اي، شر همسر حامله معشوقش را از سرش کم کند. چون اين آقاي آدمکش به وعده اش وفا نکرد، خانم ژاپني به اداره پليس رفت و از آقاي آدمکش بخاطر نکشتن آن خانم حامله شکايت کرد! +نوشته شده درسه شنبه 1387/04/18ساعت 20:56 توسط زهره |
+نوشته شده درسه شنبه 1387/04/18ساعت 20:52 توسط زهره |
+نوشته شده درسه شنبه 1387/04/18ساعت 17:55 توسط زهره | رفیق من سنگ صبورغمهام بــه دیـدنـم بیا که خیلی تنهام هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم چه دنیـای رو بـه زوالـی دارم مجنـونم و دلزده از لیـلی ها خیلی دلم گرفته از خیلی ها نمونده از جوونیــام نشونی پیر شدم پیر تو ای جوونی
تـنـهای بــی سنـگ صبـور خونــه سـرد و سـوت و کـور تــوی شبــات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست اگرچـه هیچکس نیومد سری بـه تنهایـیـت نـزد اما تو کوه درد باش طاقت بیارو مرد باش
اگر بیای همونجوری که بودی کـم میـارن حسودا از حسودی صدای ســازم همـه جـا پــر شده هرکی شنیده از خودش بی خوده اما خـودم پــر شـدم از گلایـه هیچی ازم نمونده جز یه سایه سایه ای که خالی از عشق و امید همیـشه محتـاج بـه نــور خورشید
تـنـهای بــی سنـگ صبـور خونــه سـرد و سـوت و کـور تــوی شبــات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست اگرچـه هیچکس نیومد سری بـه تنهایـیـت نـزد اما تو کوه درد باش طاقت بیارو مرد باش
+نوشته شده درسه شنبه 1387/04/18ساعت 0:32 توسط زهره |
+نوشته شده دردوشنبه 1387/04/17ساعت 18:14 توسط زهره | +نوشته شده دردوشنبه 1387/04/17ساعت 18:7 توسط زهره | +نوشته شده دردوشنبه 1387/04/17ساعت 18:7 توسط زهره | +نوشته شده دردوشنبه 1387/04/17ساعت 18:2 توسط زهره | +نوشته شده درجمعه 1387/04/14ساعت 16:22 توسط زهره | میخواهم پرواز کنم به عشق چشمان مهربانت تا آن سوی سال های با تو بودن سفر آغاز کنم.
+نوشته شده درچهارشنبه 1387/04/12ساعت 18:25 توسط زهره |
+نوشته شده درچهارشنبه 1387/04/12ساعت 18:10 توسط زهره |
+نوشته شده درسه شنبه 1387/04/11ساعت 21:13 توسط زهره |
+نوشته شده دردوشنبه 1387/04/10ساعت 20:11 توسط زهره | یادمان باشد.... اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن ، هنر انسان نیست
گرشکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد ، سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم
+نوشته شده دردوشنبه 1387/04/10ساعت 20:1 توسط زهره | از استاد شیمی پرسیدم عشق چیست؟گفت حلال است.
از استاد زبان پرسیدم عشق چیست؟گفت هم پایه ی لاو است.
از استاد ادبیات پرسیدم عشق چیست؟گفت محبت الهی است.
از استاد دینی پرسیدم عشق چیست؟گفت حرام است.
از استاد تاریخ پرسیدم عشق چیست؟گفت سقوط سلسله ی قلب جوان است.
از استاد هندسه پرسیدم عشق چیست؟گفت نقطه ای است که به حول نقطه ی قلب میچرخد.
از استاد جبر پرسیدم عشق چیست؟گفت مسا له ای ایست که آن را با اتحاد حل می کنند.
+نوشته شده دردوشنبه 1387/04/10ساعت 16:23 توسط زهره |
+نوشته شده درجمعه 1387/04/07ساعت 17:29 توسط زهره |
+نوشته شده درجمعه 1387/04/07ساعت 17:22 توسط زهره | از تو با تو شکوه کردم نازنینم درد دلهامو نوشتم شب سحر شد من هنوزم قصه دل از تمام لحظه های سرنوشتم می نوشتم من تو را بر موج دریا می نوشتم من تو را بر برگ گل ها می نوشتم من تو را با این نفس ها عاشقانه بر دل غمگین و تنها می نوشتم
دونه دونه نامه هامو پاره کردی تو منو از شهر خود آواره کردی بعد من هرگز نگفتی او کجا رفت؟ از کسی هرگز نپرسیدی چرا رفت؟ رفتم و دیگر ز من یادی نبردی دل به عشق دیگری بی من سپردی بی تو من با عالمی بیگانه بودم هر چه بودم عاشقی دیوانه بودم بعد من با هر کی بی من می نشینی آرزو دارم گل شادی نچینی تا که هستی روی خوشبختی نبینی +نوشته شده درپنجشنبه 1387/04/06ساعت 12:54 توسط زهره |
+نوشته شده درچهارشنبه 1387/04/05ساعت 17:37 توسط زهره |
+نوشته شده درچهارشنبه 1387/04/05ساعت 17:30 توسط زهره | زندگی مجذور یک ایینه است زندگی گل به توان ابدیت زندگی ضرب زمین در ضربان دل هاست زندگی هندسه ی یکسان نفس هاست +نوشته شده دردوشنبه 1387/04/03ساعت 12:31 توسط زهره | وقتی دنبال صدای دلت می روی غرورت را جا بذار +نوشته شده دردوشنبه 1387/04/03ساعت 12:30 توسط زهره | کاش در دهکده عشق فراوانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاهکمی لطف به هم میکردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
روی شفاف ترینخاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از دردخودش کم میکرد قرض میداد به ما هرچه پریشانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم رنگ رفتارمن و لحن تو انسانی بود
+نوشته شده دردوشنبه 1387/04/03ساعت 12:28 توسط زهره | |
سلام. ممنون که به این وب اومدین.نظر یادتون نره. پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 پيوندها طراح قالب |