red girl |
|
به كودكي گفتند :عشق چيست؟ گفت: پول و ثروت
+نوشته شده درپنجشنبه 1387/05/31ساعت 13:58 توسط زهره |
+نوشته شده درپنجشنبه 1387/05/31ساعت 13:55 توسط زهره |
دوستان عزیز نظر یادتون نره ها!
+نوشته شده درپنجشنبه 1387/05/31ساعت 13:52 توسط زهره |
+نوشته شده درپنجشنبه 1387/05/31ساعت 13:46 توسط زهره |
+نوشته شده درچهارشنبه 1387/05/30ساعت 0:49 توسط زهره |
+نوشته شده دردوشنبه 1387/05/28ساعت 18:15 توسط زهره | قطره دلش دریا می خواست..خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.هر بار خدا می گفت:از قطره تا دریا راهی است طولانی...راهی از رنج و عشق و صبوری.هر قطره را لیاقت دریا نیست.قطره عبور کرد و گذشت...قطره ایستاد و منجمد شد..قطره روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت.هر بار چیزی تازه از رنج و عشق و صبوری آموخت.تا روزی که خدا گفت:امروز روز توست...روز دریا شدن....و خدا قطره را به دریا رساند..قطره طعم دریا را چشید..و طعم دریا شدن را...روز دیگر قطره به خدا گفت:از دریا بزرگ تر...از دریا بزرگ تر هم هست؟؟..خدا گفت :آری هست.. قطره گفت پس من آن را می خواهم..بزرگ ترین را..بی نهایت را..خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: این بی نهایت است...آدم عاشق بود...دنبال کلمه ای میگشت که عشقش را توی آن بریزد..اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت...قطره از قلب عاشق عبور کرد..آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت...وقتی قطره از چشم عاشق چکید..خدا گفت:حالا تو بی نهایتی...چون که عکس من در اشک عاشق است......
+نوشته شده دردوشنبه 1387/05/28ساعت 14:33 توسط زهره | ارمنی: عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل را به یکدیگر پیوند می دهد.
اسپانیایی :عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند ترخواهد بود. پرتقالی: عشق گلی ست که دو باغبان آن را می پرورانند. فرانسه: عشق فراموش کردن خود در وجود کسی است که همیشه و در همه حال ما را به یاد دارد. یونانی:زندگی بدون عشق بی معنی است و خوبی بدون عشق غیر ممکن است. روسی:عشق مثل هوایی ست که استشمام میکنیم...آن را نمی بینیم...اما همیشه احساس و مصرفش می کنیم و بدون آن خواهیم مرد. انگلیسی:عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید. ایتالیایی:عشق یعنی ترس از دست دادن تو... آلمانی:سئوال هر چه که باشد...جواب..عشق است.. هندی:وقتی هیچ چیز جز عشق نداشته باشید...آن وقت خواهید فهمید که عشق برای همه چیز کافی ست.. سوئدی:زمانی که همه چیز افتاده است..عشق آن چیزی است که پا بر جا می ماند... فارسی:عشق آن است که همه خواسته ها را برای او آرزو کنی....
+نوشته شده دردوشنبه 1387/05/28ساعت 14:29 توسط زهره |
+نوشته شده دریکشنبه 1387/05/27ساعت 20:8 توسط زهره | آیا میدانید : اولین مردمانی که سیستم اگو یا فاضلاب را جهت تخلیه آب شهری به بیرون از شهر اختراع کرد ایرانیان بودند . آیا میدانید : اولین مردمانی که اسب را به جهان هدیه کردند ایرانیان بودند . آیا میدانید : اولین مردمانی که حیوانات خانگی را تربیت کردند و جهت بهره مندی از آنان استفاده کردند ایرانیان بودند . آیا میدانید : اولین مردمانی که مس را کشف کردند ایرانیان بودند . ادامه مطلب +نوشته شده درشنبه 1387/05/26ساعت 13:12 توسط زهره | ![]() زیر بارون، به یاد تو گریه کردم... زیر بارون، به اون چه که گذشته خوب فکر کردم... زیر بارون، از اینکه چه قدر به مرگ نزدیک شدم، بغض کردم... زیر بارون، صدای قلبم رُ گوش کردم.. زیر بارون، با صدای بلند اسمت رُ فریاد کردم... زیر بارون، فهمیدم که تا حالا چه قدر اشتباه، زندگی کردم... زیر بارون، با شنیدن طنین گیتار پسرک، خدا رُ طلب کردم... زیر بارون، جای خالی بوسۀ گرمت رُ با تموم وجود، حس کردم... زیر بارون،اشک های لحظۀ خداحافظی رُ تو ذهنم، تداعی کردم... زیر بارون، این دنیای بی وفا رُ تا دلت بخواد، نفرین کردم... زیر بارون، از عشقی که تو قلبم حک کردی، یادی کردم... زیر بارون، به پشت سرم نگاه کردم و ۱۶ سال زندگی رُ باور کردم... زیر بارون، به تموم بهونه هامون تبسم تلخی کردم... زیر بارون، به حکمت خدااز ته دل شک کردم... زیر بارون به فرار ثانیه ها ا عتقاد پیدا کردم... زیر بارون به معنی وا قعی زیستن اندیشه کردم... زیر بارون شعار:« آینده ای روشن» رُ مسخره کردم... زیر بارون، نمی دونی که، چه قدر خودم رُ سرزنش کردم... زیر بارون، یه عالمه اشک، با قطره های بارون قسمت کردم...
زیر بارون به هیچ یک از سؤالام جوابی پیدا نکردم...
+نوشته شده درشنبه 1387/05/26ساعت 1:5 توسط زهره |
عشق يعني مستي و ديوانگي
+نوشته شده درشنبه 1387/05/26ساعت 0:57 توسط زهره |
+نوشته شده درسه شنبه 1387/05/22ساعت 14:49 توسط زهره |
+نوشته شده درسه شنبه 1387/05/22ساعت 14:49 توسط زهره |
+نوشته شده درسه شنبه 1387/05/22ساعت 14:48 توسط زهره | خود را به لحاظ عاطفی به دیگری سپردن امریست بسیار دشوار ولی تنها ماندن امریست ناممکن! +نوشته شده دریکشنبه 1387/05/20ساعت 18:19 توسط زهره |
+نوشته شده دریکشنبه 1387/05/20ساعت 18:17 توسط زهره | زندگی مثل پیانو است,دکمه های سیاه برای غم ها و دکمه های سفید برای شادی ها .اما زمانی می توان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سیاه و سفید را با هم بفشاری.
+نوشته شده دریکشنبه 1387/05/20ساعت 18:13 توسط زهره |
+نوشته شده درشنبه 1387/05/19ساعت 13:2 توسط زهره |
+نوشته شده درشنبه 1387/05/19ساعت 12:53 توسط زهره |
+نوشته شده درشنبه 1387/05/19ساعت 12:49 توسط زهره |
+نوشته شده درچهارشنبه 1387/05/16ساعت 19:4 توسط زهره |
کاش میشد تا خدا پرواز کرد
پای دل از بند دنیا باز کرد کاش میشد از تعلق شد رها بال زد همچون کبوتر در هوا کاش میشد این دلم دریا شود باز عشقی اندر او پیدا شود کاش میشد عاشقی دیوانه شد گرد شمع یار چون پروانه شد کاش میشد جان ز تن بیرون شود چشم از هجران او پر خون شود کاش میشد از خدا غافل نبود کاش در افکار بی حاصل نبود کاش میشد بر شیاطین چیره شد تا رها از بند با این شیوه شد کاش دستم را بگیرد توی دست تا شوم از دست او من مست مست کاش میشد مست باشم تا ابد سر بر آرم دست افشان از لحد کاش میشد تا که در روز جزا شاد باشم از عمل پیش خدا کاش میشد یک نفس دیدار یار تا شوم مدهوش ؛ گردم بیقرار کاش میشد با خدا شد همنشین جنت و دوزخ ؛ یا اندر زمین
+نوشته شده درسه شنبه 1387/05/15ساعت 18:39 توسط زهره | روزی روزگاری جزیره ای بود که همه حس ها در آن زندگی می کردند: شادی، غم، خرد و دیگرحس ها که شامل عشق هم می شد. روزی به حس ها اعلام شد که جزیره به زیر آب فرو خواهد رفت همه حس ها قایق هایی ساختند و جزیره را ترک کردند به غیر از عشق. عشق تنها حسی بود که ماند. می خواست تا آخرین لحظه ممکن بماند. وقتی تقریبا" تمام جزیره به زیر آب رفت، عشق تصمیم گرفت کمک بخواهد..توانگری در قایق بزرگی در حال گذشتن بود، عشق گفت: می تونی مرا هم با خود ببری؟
- نه نمی تونم. طلا و نقره ی زیادی در کشتی منه و جایی برای تو نیست.
عشق تصمیم گرفت ازخودبینی که در قایق زیبایی در حال گذر بود کمک بخواهد.
- خواهش می کنم به من کمک کن.
- نمی تونم کمک کنم. تو خیسی و قایق مرا خراب می کنی.
غم نزدیک شده بود و از این رو عشق پرسید: غم بگذار من هم با تو بیایم.
- نه عشق... خیلی غمگینم و احتیاج دارم تنها بمانم.
شادی هم از کنار او گذشت اما آنقدر شاد بود که حتی صدای او را هم نشنید.
ناگهان صدایی آمد که می گفت: بیا من تراخواهم برد. پیری بود خجسته و سرشار از شادی.
عشق حتی فراموش کرد از او بپرسد که مقصدشان کجاست. وقتی به خشکی رسیدند پیر
به راه خود رفت. عشق از خرد که خود پیری دیگر بود پرسید: چه کسی بود به من کمک
کرد؟
پاسخ این بود: زمان.
عشق با حیرت پرسید: زمان؟ اما چرا زمان به من کمک کرد؟
خرد لبخندی زد و گقت: تنها زمان است که قادر به درک ارزش عشق است.
![]() +نوشته شده درسه شنبه 1387/05/15ساعت 18:36 توسط زهره |
دیوانه ام ، تو عاشق در بند می خری ؟ کوه غمم ، تو کوه دماوند می خری ؟ صید کمند زلف تو هستم ، به من بگو آیا غزال زخمی در بند ، می خری ؟ من دلشکسته ی تو ام ای نازنین من ساز شکسته را ، تو بگو چند می خری ؟ ای بهترین ، اسیر شکر خنده ی تو ام آیا اسیر را به شکر خنده می خری ؟ چون یوسفم به دست زلیخای عشق تو هستی عزیز من و خداوند ، می خری ؟ میل حرث نموده گیاه دل من یک قطعه زان ، به خاطر پیوند می خری ؟
+نوشته شده درسه شنبه 1387/05/15ساعت 12:43 توسط زهره |
+نوشته شده دریکشنبه 1387/05/13ساعت 13:39 توسط زهره |
+نوشته شده درشنبه 1387/05/12ساعت 20:2 توسط زهره |
+نوشته شده درشنبه 1387/05/12ساعت 19:45 توسط زهره | پروانه به شمع بوسه زداما پرش سوخت بیچاره از این عشق فقط سوختن آموخت . و تنها فرق من با پروانه این است که پروانه پرش سوخت و من دلم . تقدیم به تمام سوخته دلان +نوشته شده درشنبه 1387/05/05ساعت 17:3 توسط زهره |
+نوشته شده درچهارشنبه 1387/05/02ساعت 0:16 توسط زهره | |
سلام. ممنون که به این وب اومدین.نظر یادتون نره. پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 پيوندها طراح قالب |