red girl |
|
+نوشته شده درپنجشنبه 1387/06/28ساعت 21:15 توسط زهره | سلام بچه ها نماز روزه تون قبول حق ما رو هم دعا کنید. +نوشته شده درسه شنبه 1387/06/26ساعت 17:13 توسط زهره |
+نوشته شده درسه شنبه 1387/06/26ساعت 17:8 توسط زهره |
+نوشته شده دردوشنبه 1387/06/25ساعت 21:29 توسط زهره |
+نوشته شده دردوشنبه 1387/06/25ساعت 21:24 توسط زهره |
+نوشته شده دریکشنبه 1387/06/24ساعت 23:11 توسط زهره |
+نوشته شده دریکشنبه 1387/06/24ساعت 16:8 توسط زهره |
+نوشته شده درشنبه 1387/06/23ساعت 23:25 توسط زهره | فرنوش دوران دبيرستان خودرا تمام كرده و بر حسب اتفاق در همان دانشگاهي قبول شد كه پسر خاله اش علي كه 6سال از او بزرگتر بود در انجا درس مي خواند.خانواده ي فرنوش از اين ماجرا احساس رضايت داشتند.چون فرنوش كه برادري نداشت و از كودكي علي برادر او به حساب مي امد براي او در دانشگاه پشتوانه اي محسوب مي شد.ولي فرنوش پس از ورود به دانشگاه دچار ان مشكلي شد كه هميشه از ان بيم داشت.ولي رفتار علي برعكس – چنين چيزي را نشان نمي داد.او حتي جواب سلام فرنوش را نمي داد.نگاه خود را به فرنوش نمي دوخت در حاليكه با بقيه دختران خيلي گرم رفتار مي كرد.فرنوش در استانه ي ورود به ترم دوم بود كه علي براي ادامه ي تحصيل خود بورسيه گرفته وعازم كانادا شد.فرنوش هنگامي كه فهميد دنيا جلوي چشمانش تيره و تار گشت.ولي غرور خودرا نمي شكست و ظاهر خودرا خيلي معمولي حفظ مي كرد.علي براي خدا حافظي از دوستانش جشني برپا كرد كه فرنوش هم در اين جشن دعوت بود.در پايان جشن هنگام خداحافظي از علي مانند بقيه ولي با ترس و لرز اورا در اغوش گرفته و ارام در گوشش زمزمه كرد:{نرو من بي تو ميميرم}و بالاخره غرورش را شكست.دو هفته بعد شنيد كه علي به كانادا رفته است.ولي علي براي ادامه تحصيل نرفته بود او رفته بود تا هزينه هاي پرداختي خودرا پس بگيردو كار هاي بازگشت خودرا انجام دهد.
علي هنگام بازگشتن مشاهده كردبر خلاف هميشه كسي به استقبال او نيامده است.در خانه هم كسي نبود.پس تصميم گرفت تا به ديدار فرنوش برود وخبر بازگشتش را بدهد.تا به در خانه ي خاله ي خودرسيد با پارچه ي سياهي بر در خانه مواجه شد كه اعلاميه هاي روي ان اسم وعكس فرنوش را در برداشتند.ديگر هيچ تاب و تواني نداشت. پس فورا"به خانه برگشت.خانواده ي علي كه از مراسم عزاداري بر مي گشتند چمدان علي را در سالن ديدندعلي هم روي تخت خود خوابيده بود.پس ترجيح دادند اورا بيدار نكنند.فردا صبح الهه خواهر علي بالاي سر او رفت پتو را كنار زدولي چرا بدن علي سرد بود؟! اين همه بسته خالي قرص كنار او چه بود؟!
+نوشته شده درشنبه 1387/06/16ساعت 14:50 توسط زهره | میسوزی میسازی با دردی اینچنین ... بی شعله بی آتش بی باور بی یقین
+نوشته شده درشنبه 1387/06/16ساعت 0:13 توسط زهره |
+نوشته شده درجمعه 1387/06/15ساعت 15:51 توسط زهره |
+نوشته شده درپنجشنبه 1387/06/14ساعت 17:32 توسط زهره | +نوشته شده درپنجشنبه 1387/06/14ساعت 17:29 توسط زهره | |
سلام. ممنون که به این وب اومدین.نظر یادتون نره. پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 پيوندها طراح قالب |