تبليغاتX
:: red girl ::

red girl



+نوشته شده درپنجشنبه 1387/07/25ساعت 13:25 توسط زهره |

+نوشته شده دردوشنبه 1387/07/22ساعت 18:33 توسط زهره |

 

عجب روزگاري است، عاشق مي‌شوي مي‌گويند ديوانه است. ديوانه مي‌شوي مي‌گويند حتما عاشق است.

وقتي زنده‌اي يك نفر هم سراغت را نمي‌گيرد، وقتي مردي، دسته دسته به ملاقات جنازه‌ات مي‌آيند!

خواستم خوشبختي را معني كنم، معناي زندگي يادم رفت. خواستم سختي آن را تجربه كنم، زندگي كردن را فراموش كردم!

عجب رسمي است. همه عمر در انتظار لحظه‌هاي نابي، لحظه‌هاي ناب در فكر دليل!

زندگي: زجر – نداري – درد – گناه – ياس

مرگ: مهربان – راحت – گوارا

و حقيقت اينست كه: حقيقت تلخ است!

 

 

+نوشته شده درشنبه 1387/07/20ساعت 13:22 توسط زهره |

چهار شمع به آرامي مي سوختند، محيط آن قدر ساکت بود که مي شد صداي صحبت آنها را شنيد.اولين شمع گفت"من صلح هستم، هيچ کس نمي تواند مرا هميشه روشن نگه دارد. فکر  کنم که به زودي خاموش شوم" هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. “

 

 شمع دوم گفت: “من ايمان هستم، واقعا انگار کسي به من نيازي ندارد براي همين من ديگر رغبتي ندارم که بيشتر از اين  روشن بمانم . “ حرف شمع ايمان که تمام شد ،نسيم ملايمي وزيدو آن را خاموش کرد. 

 


 وقتي نوبت به سومين شمع رسيد گفت:“ من عشق هستم توانايي آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناري انداخته اند و اهميتم را نمي فهمند، آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديکترين کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. “  با اندوه 'گفت: پس شمع عشق هم بي درنگ خاموش شد .

 

کودکي وارد اتاق شد و ديد که سه شمع ديگر نمي سوزند. او گفت: « شما که مي خواستيد تا آخرين لحظه روشن بمانيد، پس چرا ديگر نمي سوزيد؟»

 

 چهارمين شمع گفت:” نگران نباش، تا وقتي من روشن هستم، به کمک هم مي توانيم شمع هاي ديگر را روشن کنيم. من اميد  هستم.

 

چشمان کودک درخشيد، شمع اميد را برداشت و بقيه شمع ها را روشن کرد.

 

+نوشته شده درجمعه 1387/07/19ساعت 16:26 توسط زهره |

+نوشته شده درسه شنبه 1387/07/16ساعت 17:11 توسط زهره |

+نوشته شده درسه شنبه 1387/07/16ساعت 17:2 توسط زهره |

روی ماسه های داغ ساحل خیال من

میروی

میگذاری ردپایی از خودت

طرح این خیال خوش

روی دل به یادگار مانده است

+نوشته شده درچهارشنبه 1387/07/10ساعت 12:40 توسط زهره |

+نوشته شده درچهارشنبه 1387/07/10ساعت 12:36 توسط زهره |

+نوشته شده درسه شنبه 1387/07/09ساعت 20:57 توسط زهره |

و خدا زن را در پهلوی چپ مرد آفريد

نه از سر او تا فرمانروای او باشد

نه از پای او تا لگد کوب اميال او گردد

بلکه از پهلوی او تا برابر او باشد

و از زير بازوی او تا  مورد حمايت او باشد

و از نزديکترين نقطه به قلب او

تا معشوق و محبوب او باشد

+نوشته شده دردوشنبه 1387/07/08ساعت 13:36 توسط زهره |

+نوشته شده درجمعه 1387/07/05ساعت 15:55 توسط زهره |

+نوشته شده دردوشنبه 1387/07/01ساعت 17:51 توسط زهره |

آنان که علی را خدای خود پندارند 

                                       

                             کفرش به کنار عجب خدایی دارند.       

+نوشته شده دردوشنبه 1387/07/01ساعت 17:46 توسط زهره |

+نوشته شده دردوشنبه 1387/07/01ساعت 2:28 توسط زهره |

+نوشته شده دردوشنبه 1387/07/01ساعت 0:27 توسط زهره |