تبليغاتX
:: red girl ::

red girl



+نوشته شده درپنجشنبه 1388/05/01ساعت 17:42 توسط زهره |

با وجود این همه هیاهو و فریاد، تو نیز بغض و سکوتت را بشکن ای همزاد همیشه!

 وگرنه می شکنی و صدای شکستنت را هیچ کس نمی شنود حتی آنانکه مثلاً دوستت دارند؛

شکستن، سهم تو نیست؛

 تو از آن آینده ای، فردا بی صبرانه انتظار تو را می کشد!

+نوشته شده درپنجشنبه 1388/05/01ساعت 17:34 توسط زهره |

یه شب زیر نور نقره ای ماه تو رو از خدا آرزو کردم…

 واسه دیدنت حتی یه لحظه ی کوتاه

 دل و جونمو نذر نگات کردم . خندیدی و رفتی ….

 گفتی کوچیکی واسه دوست داشتن من …

 خودتو جای کسایی گذاشتی که با وجود تو برام

 زیاد عزیز نبودن . من کنار تو اشباع بودم از عشق و جنون …. از دل سپردگی …

اما انگار تو سرسپرده می خواستی ….

 عشق من به تو چقدر خالص بود و بی دغدغه ….

 روزایی که بدون اندیشه ی ترک شدن فقط به تو چشم دوخته بودم…

 بدون اینکه حتی فکر اینکه یه روز تنهام بذاری

 خیال آسوده ی منو مشوش کنه…

می دونی اوایل فکر می کردم این احساس لطیف مث نسیم زود گذره …

 یا شاید یه احترام ساده ست که به پاس همه ی چیزایی که ازت یاد گرفتم باید پایبندش باشم .

اما خیلی زود فهمیدم که آدما دلشون واسه کسانی که فقط یه احترام ساده بهش دارن تنگ نمیشه …

 

دریای شور انگیز چشمان تو زیباست      آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

 

 

 

+نوشته شده درپنجشنبه 1388/05/01ساعت 12:10 توسط زهره |